شعر نيست! خودم ميدونم. اما چشام نميتونن آروم بگيرن. بايد بگم و بنويسم.
سوم ارديبهشت 81 تلخترين روز زندگيم بود.نصفه شب بود. من بودم و خدا و ..... اما پدر ديگه نبود!
آنشب نفس نبود كه از سينه تو رفت
دردي نشست و سوختنم را مدام كرد
آنشب فقط ستاره دنباله دار ديد
پيش نگاه من همه چيزم تمام كرد
رفتي و آسمان مرا رنگ شب كشيد
دستي كه نوبهار دلم را حرام كرد
حالا منم و دفتري از پاره پاره ها
غمنامه اي كه پشت سرت ازدحام كرد
شايد نديده اي كه چه از رفتن تو ماند
در باغ سبزمان گل حسرت قيام كرد
بابا! نميرسي كه سلامت كنم ولي
صدبار اشك چشم به رويم سلام كرد
يادش هميشه سبز
نامش هميشه جان
بر قله هاي سبز دعايم نشسته است!
+
نوشته شده در
88/02/03ساعت 1:10  توسط حميد شرفی
|
سلام
دير به دير ميام. عذرخواهي منو پذيرا باشيد
ممنون از بزرگواراني كه با نظرهاشون منو راهنمايي ميكنن. يك غزل و ...
شبيه باد شدم تا كه از تو رد بشوم
من! آدمي كه بلد نيستم بلد بشوم
چقدر موج بماند كنار ساحل چشم؟
چقدر شاهد بازي جزر و مد بشوم؟
نيا! نپرس! نرنجان! نگو! نخندانمكه عاشقت بشوم... نه! نميشود بشوم!!
نميتوانم ديگر شوم بلاگردان
تو را به بر بكشم، نيل را سبد بشوم
تو ابر هستي و من آسمان ، نميخواهم
كه "من" به دست "تو" زنداني ابد بشوم
تمام دلهره هايم، تمام دلخوشيت
كه من ذليل شوم، زير پا لگد بشوم
تو آرزوي خودت را بگور خواهي برد
از اينكه جا بزنم.... نه! خداكند بشوم-
يكي شبيه خودت! هرزه گرد و هرجايي
تو التماس كني.... بي خيال رد بشوم...
تو رعد و برق، من آتش، من آخر قصه
عبور ميكنم از تو اگرچه بد بشوم.....
+
نوشته شده در
87/11/27ساعت 1:33  توسط حميد شرفی
|
سلاميك غزل تلخ. ببخشيد كه تلخكاميها رو تكثير ميكنم!!!
فلاكت از در و ديوار خانه مي ريزد
بروي پنجره رد بهانه مي ريزد
چقدر آه، چقدر آسمان، چقدر آتش
چقدر خون دل از اين ترانه مي ريزد
#نسيم مرده تر از شانه هاي پاييز است
و برگهاي چروكيده را نميريزد
#
پرنده و خفقان درختهاي كبود....
هراس مرگ به دستان لانه مي ريزد
#
هجوم ثانيه ها... و سكوت و تنهايي
و بغض مي تركد، روي شانه ميريزد
چروك ميخورد و ناگهان ترين فرياد
ميان همهمه هاي شبانه مي ريزد......
#
صداي ملتهب "لا اله الا الله"....
درون قبر، يكي تازيانه خواهد خورد!!!
+
نوشته شده در
87/10/04ساعت 23:45  توسط حميد شرفی
|
سلام بعد از كلي خجالت
يك غزل نسبتا قديمي و ديگر هيچ!!!!
رفتيم از فرات عطش خون بياوريم
صدها جزيره ليلي و مجنون بياوريم
برهم زنيم آتش نمروديان! ... ولي...
يك بت شكن نبود كه بيرون بياوريم!
حالا براي فتح هبل عشوه لازم است
بايد براي بت شكن افيون بياوريم
مردانگي پنجه زدن كار ما كه نيست!
فكر گريز يا كه شبيخون بياوريم
از نسل وارثان تفاخر نبوده ايم
ما زنده مانده ايم كه طاعون بياوريم
ما خيسي تهوع يك عاشقانه ايم
بايد ميان تيغ و طپش خون بياوريم
تقديرمان: كه پشت سر هر مسافري
با مشك پاره آب ز هامون بياوريم!!
+
نوشته شده در
87/08/11ساعت 22:7  توسط حميد شرفی
|
پرهيز شكستم!!!!
با يك غزل تازه شدم!!!!مي رساند تنها غربت پاييزش را
مي برد تا لب گورش دل ناچيزش را
ميكِشد همهمه را پشت غزلخواني شب
ميكُشد با هيجان ناله ي شب خيزش را
روي دوش مژه اش بدرقه مي گرداند
پاره هاي غزل خاطره انگيزش را
در تَف حنجره اش حجم صدا ميسوزد
دربدر ميكند آهنگ دلاويزش را
شهر آبستن همخوابگي دجال است
خوب مي رقصاند قابله ي هيزش را
بوي خون ميشنود، زهر جنون مي بارد
ميكُشد عشوه گر وسوسه انگيزش را
شهر ميسوزد و آتش به لبش* مي ريزد
تا فراموش كند بغض غم آميزش را
#
پشت خنجر زده و رو به لحد.... ميلرزد
مي كشاند تنها غربت پاييزش را...
* ممنونم از لطف و حضور سبز سيدعلي ميرنژاد عزيز كه راهنماييم كرد.
+
نوشته شده در
87/05/21ساعت 13:18  توسط حميد شرفی
|
سلام مثل هميشه!
يه كمي تلخه ولي هست
يه غزل داستان كه نميدونم... شايد بپسنديد
در خيابان چه خوب مي رقصد دختري كه لباس او بور است
شانه استخوانيش پيداست، پاي او خسته است، رنجور است
او شبيه تمام كودكها يك ستاره در آسمان دارد
او شبيه من و تو مي خندد، اشك او مثل اشك ما شور است
گلفروش است، نرگس آورده، « گل دارم! دسته اي هزار تومن»
پشت دستش ولي چرا زخم است؟ زهر خندش كه:
* جاي وافور است
-مادرت مثل اينكه نابيناست؟
* عمه يلدا؟... نه! مادر من نيست...!
بچه ي ديگري بغل كرده، چشم او روزها فقط كور است!!
عمه يلدا برايمان هر شب نان خشك و پياز ميگيرد
-دخترك زير چشم مي خندد-
بيني او شبيه شيپور است!
عمه يلدا رئيس هم دارد! هرشب او را به فحش مي بندد
آنكه ماشين خوشكلي دارد... او كه...
- خُب؟!...
* وای! از ادب دور است!
#
شهر با دخترك نمي رقصد، آسمانش هواكش درد است
دسته ي نرگسي كه پژمرده، چشم خيسي كه زرد و كم نور است#
* «گل بخر!»
(التماس تلخي داشت)
«ظهر شد! دشت اول من باش!»
(رد اشكي سياه مي لغزد، عكس من در دو چشم محصور است)
- همه اش را اگر كه من بخرم، مي شود چند؟
* ده هزار تومن!
ميخري؟!!
- آره ميخرم...
اما.... صبح فردا دوباره مجبور است
با كمي رقص دل بسوزاند...........
با كمي رقص دل بسوزاند...........
+
نوشته شده در
87/03/08ساعت 14:6  توسط حميد شرفی
|
اول سلام بعد از كلي ديركرد
دوم شاعر خوب و تواناي استانمون عاليه مهرابي هم وبلاگ نويسي را آغاز كرد. مبارك باشه. واقعا اشعارش خوندنيه
سوم ... يه مثنوي عاشورايي
هفتاد و دو بار اين دل خود را يله كردم
با پاي دلم در پي تو هروله كردم
سخت است كنار تو در اين جمع نشستن
در دايره دورترين جمع نشستن
با لشكري از طير ابابيل پريدن
در مسلخي از كينه قابيل پريدن
برخيز و برانگيز كه آتش نفسي نيست
در شهر كسي نيست در اين خانه كسي نيست
برخيز و بپا كن تب سرخ هيجان را
برهم بزن از ريشه زمين را و زمان را
قرآن نفسش در تو گره خورده علم شو
بر صفحه خون ريز خزان ديده قلم شو
بنويس كه خورشيد سرِ نيزه قدم زد
يك قافله درياي به خون شسته رقم زد
بنويس كه در كرب و بلا رسم منا هست
مشعر، عرفه، سعي ميان دو صفا هست
- سعي دو صفا عادت بين الحرمين است
يك مثنوي از گوشه چشمان حسين است -
رمي جمره چيست؟ كه شيطان به زمين خورد
اهريمن بد طينت انسان به زمين خورد
تاريخ! نه... خمخانه اي از دُرد جنون است
اين حج تمتع كه وضوخانه خون است
برخيز و بپا كن تب سرخ هيجان را
برهم بزن انديشه اصحاب خزان را
+
نوشته شده در
86/12/14ساعت 16:48  توسط حميد شرفی
|
... ولادتش خجسته باد....
راهي شده دلم كه بجويد مجال را
دستي گرفته بال و پر اعتدال را
راهي به سوي گم شدنم پويه ميكند
ميجويد عاشقانه حريم وصال را
در كوپهاي تهي به سرانجام ميرسم
اين بار روشن است، بخوان شرح فال را
آري تلاطم است، سماع است، ميكده است
از نو بريز ساغري از اشتعال را
در دور هشتم از نفست گرم ميشوم
كاهي گرفته دامن باد شمال را
در كوچههاي آبيتان پرسه ميزند
آئينه كن دوباره دو چشم غزال را
بگشا ميان اشك و دخيل و غزل دري
بر من- کبوتری که ندارد دوبال را!-
راستي... سيد وحيد سمناني هم وبلاگش راه افتاد!
+
نوشته شده در
86/09/02ساعت 1:0  توسط حميد شرفی
|
+
نوشته شده در
86/07/06ساعت 23:20  توسط حميد شرفی
|
عليرغم همه كوته نظريها و ناملايمات و سنگ اندازيها! با عنايت بانوي آب و روشنايي دهمين همايش ياس مهربان برگزار شد. جاي همگي كه نبوديد خالي و شرمندگي براي ما كه نتونستيم پذيراي همه ياران باشيم.
با يك غزل قديمي عرض ارادتي به آستان حضرتش و ...
دكتر مجيد پويان هم به جرگه وبلاگ نويس ها افتاد!)
نبض احساس تپيد و هيجان در هم شد
نفس پنجره در آينه ها مبهم شد
گوش در گوش بشر راز مزامير شنيد
چشمه در چشمه نگاه نگران زمزم شد
آنقدر ضجه مستانه شنيدند كه صبح
خاطر شب زدگان رنگ گل مريم شد
روزگاري كه در آيينه فردا گم بود
قامت سرو برافراشت، دلش محكم شد
روح پندار در انديشه شب خواب نداشت
موكب باد به پيش گل مينا خم شد
آسمان جذبه نوري به سرانگشتش بود
ملكوتي كه ز ابناي بني آدم شد
و دميد آنكه شكوفا شدن خلقت بود
آنكه در كودكيش ام ابيها هم شد
+
نوشته شده در
86/04/16ساعت 2:31  توسط حميد شرفی
|
با دو رباعی که دیشب تو اتوبوس سراغم اومد سال جدید رو آغاز می کنم.
حالا که تو فکر چاره را میدانی
هم لکنت استعاره را میدانی
در این ظلماتی که اسیر آنیم
قدر نفس ستاره را میدانی؟
هرچند کنار کودکی دربندیم
بر دار و ندار زندگی میخندیم
یادت نرود که عصر فردا که شود
ما هم به صف ستاره می پیوندیم.
+
نوشته شده در
86/01/16ساعت 13:35  توسط حميد شرفی
|
کار جدیدی نیست... می بخشید
دوباره روی زمین آسمان الک می شد
زمین پر از هیجان، اضطراب، شک می شد
دوباره زندگی ما شبیه یک فریاد
دوباره راوی یک درد مشترک می شد
شبیه حوصله ام سر نرو نگو شاعر!
که بغض حنجره ها نای نی لبک می شد
قلم به دست شدن بود و دستهای قلم
قلم به دست شبی با قلم فلک می شد
¨
-خبر خبر!
-چه شده؟
گفت،
-گوشمان پر شد-
گلوله بود که این بار قاصدک می شد
به میله های عمودی دخیل ها بستیم
و آتش از همه سو سهم شاپرک می شد
¨
دوباره طبع عجولم کتک کتک می کرد
دوباره خاطرههامان ترک ترک میشد
+
نوشته شده در
85/12/04ساعت 0:46  توسط حميد شرفی
|
یک مثنوی قدیمی و ...
مائیم همانند قلم، زاده تقدیر
مائيم و قلم راوي نالايق تصویر
مائیم و قلم ضجه زن غربت آدم
مائيم همآورد صف گریه و ماتم
مائيم و بلامندي انسان بلاخيز
مائيم و بلا، كرببلاي هوس انگيز
مائيم و بلا، دشت فراموشي انسان
ناسورترين غده خاموشي انسان
آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
آنجا که زمان خیمه گه شرم بپا کرد
آنجا که تشیع غم غربت به بغل بود
شمشیر زمان یاور یاران جمل بود
آنجا که عزاداري ما رنگ بقا شد
شرمندگی خاک شد و کرببلا شد
کشتند و ربودند و نبودیم و ندیدیم
از کرببلا جز دو-سه جمله نشنیدیم
شمشیر و گلو؛ ظهر عطش؛ خنده آتش
ما سردترین هیزم ته مانده آتش
ما، مزه تسلیم به اسلام چشانده
ما، در حرم آل عبا چشم چرانده
ما از سفر شام به بعدش همه هستیم
در دامن دین مرده گوساله پرستیم
ما گرگ صفت بره نمایان جدیدیم
با نام حسینیم ولی جنس یزیدیم
ما داعیه دار علم مکتب خونیم
ما نقدترین تاجر بازار جنونیم
ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
ما جیره خور لطف یزیدیم و شما هم
ما جارچی قدرت دربار یزیدیم
-از کرببلا تابلوی گریه کشیدیم-
از اشک نقابی به سر و دیده کشاندیم
از خاطرمان رفت نمازی که نخواندیم
مظلوم نمایاندن دین کام من و توست
خون، مظهر بيروني اسلام من و توست
محرم هم اومد...
به عهد پارسالم عمل نکردم
+
نوشته شده در
85/11/01ساعت 0:35  توسط حميد شرفی
|
ای کاش ۲۵ متر بودم
شاید
سنگت به من میخورد.
..................
اصراری به گفتن ندارم!
میدانم
نمیدانی
.................
دستم را نگیر
در چشمم
غرق میشوی
.................
شرمندگی از حضرت مسعود که ....
+
نوشته شده در
85/10/24ساعت 15:17  توسط حميد شرفی
|
هنوز راه نيافتادم
حواسم سرجاش نيست
شايد فردا.....
+
نوشته شده در
85/10/17ساعت 22:17  توسط حميد شرفی
|