تبليغاتX
شايد فردا...
اول سلام بعد از كلي ديركرد
دوم شاعر خوب و تواناي استانمون عاليه مهرابي هم وبلاگ نويسي را آغاز كرد. مبارك باشه. واقعا اشعارش خوندنيه
سوم ... يه مثنوي عاشورايي

هفتاد و دو بار اين دل خود را يله كردم
با پاي دلم در پي تو هروله كردم
سخت است كنار تو در اين جمع نشستن
در دايره دورترين جمع نشستن
با لشكري از طير ابابيل پريدن
در مسلخي از كينه قابيل پريدن
برخيز و برانگيز كه آتش نفسي نيست
در شهر كسي نيست در اين خانه كسي نيست
برخيز و بپا كن تب سرخ هيجان را
برهم بزن از ريشه زمين را و زمان را
قرآن نفسش در تو گره خورده علم شو
بر صفحه خون ريز خزان ديده قلم شو
بنويس كه خورشيد سرِ نيزه قدم زد
يك قافله درياي به خون شسته رقم زد
بنويس كه در كرب و بلا رسم منا هست
مشعر، عرفه، سعي ميان دو صفا هست
- سعي دو صفا عادت بين الحرمين است
يك مثنوي از گوشه چشمان حسين است -
رمي جمره چيست؟ كه شيطان به زمين خورد
اهريمن بد طينت انسان به زمين خورد
تاريخ! نه... خمخانه اي از دُرد جنون است
اين حج تمتع كه وضوخانه خون است
برخيز و بپا كن تب سرخ هيجان را
برهم بزن انديشه اصحاب خزان را

+ نوشته شده در  86/12/14ساعت 16:48  توسط حميد شرفی  | 

... ولادتش خجسته باد....

راهي شده دلم كه بجويد مجال را

دستي گرفته بال و پر اعتدال را

راهي به سوي گم شدنم پويه مي‌كند

مي‌جويد عاشقانه حريم وصال را

در كوپه‌اي تهي به سرانجام مي‌رسم

اين بار روشن است، بخوان شرح فال را

آري تلاطم است، سماع است، ميكده است

از نو بريز ساغري از اشتعال را

در دور هشتم از نفست گرم مي‌شوم

كاهي گرفته دامن باد شمال را

در كوچه‌هاي آبي‌تان پرسه مي‌زند

آئينه كن دوباره دو چشم غزال را

بگشا ميان اشك و دخيل و غزل دري

بر من- کبوتری که ندارد دوبال را!-

 

راستي...  سيد وحيد سمناني هم وبلاگش راه افتاد!

+ نوشته شده در  86/09/02ساعت 1:0  توسط حميد شرفی  | 

سلام.
...
+ نوشته شده در  86/07/06ساعت 23:20  توسط حميد شرفی  | 

عليرغم همه كوته نظريها و ناملايمات و سنگ اندازيها! با عنايت بانوي آب و روشنايي دهمين همايش ياس مهربان برگزار شد. جاي همگي كه نبوديد خالي و شرمندگي براي ما كه نتونستيم پذيراي همه ياران باشيم.
با يك غزل قديمي عرض ارادتي به آستان حضرتش و ...
دكتر مجيد پويان هم به جرگه وبلاگ نويس ها افتاد!)

نبض احساس تپيد و هيجان در هم شد
نفس پنجره در آينه ها مبهم شد
گوش در گوش بشر راز مزامير شنيد
چشمه در چشمه نگاه نگران زمزم شد
آنقدر ضجه مستانه شنيدند كه صبح
خاطر شب زدگان رنگ گل مريم شد
روزگاري كه در آيينه فردا گم بود
قامت سرو برافراشت، دلش محكم شد
روح پندار در انديشه شب خواب نداشت
موكب باد به پيش گل مينا خم شد
آسمان جذبه نوري به سرانگشتش بود
ملكوتي كه ز ابناي بني آدم شد
و دميد آنكه شكوفا شدن خلقت بود
آنكه در كودكيش ام ابيها هم شد
+ نوشته شده در  86/04/16ساعت 2:31  توسط حميد شرفی  | 

با دو رباعی که دیشب تو اتوبوس  سراغم اومد سال جدید رو آغاز می کنم. 
 
حالا که تو فکر چاره را میدانی
هم لکنت استعاره را میدانی
در این ظلماتی که اسیر آنیم
قدر نفس ستاره را میدانی؟
 
هرچند کنار کودکی دربندیم
بر دار و ندار زندگی میخندیم
یادت نرود که عصر فردا که شود
ما هم به صف ستاره می پیوندیم.
+ نوشته شده در  86/01/16ساعت 13:35  توسط حميد شرفی  | 

کار جدیدی نیست... می بخشید
 

دوباره روی زمین آسمان الک می شد

زمین پر از هیجان، اضطراب، شک می شد

دوباره زندگی ما شبیه یک فریاد

دوباره راوی یک درد مشترک می شد

شبیه حوصله ام سر نرو نگو شاعر!

که بغض حنجره ها نای نی لبک می شد

قلم به دست شدن بود و دستهای قلم

قلم به دست شبی با قلم فلک می شد

¨

-خبر خبر!

        -چه شده؟

                  گفت،

                       -گوشمان پر شد-

گلوله بود که این بار قاصدک می شد

به میله های عمودی دخیل ها بستیم

و آتش از همه سو سهم شاپرک می شد

¨

دوباره طبع عجولم کتک کتک می کرد

دوباره خاطره‌هامان ترک ترک می‌شد

 

+ نوشته شده در  85/12/04ساعت 0:46  توسط حميد شرفی  | 

 
یک مثنوی قدیمی و ...
 
مائیم همانند قلم، زاده تقدیر
مائيم و قلم راوي نالايق تصویر
مائیم و قلم ضجه زن غربت آدم
مائيم همآورد صف گریه و ماتم
مائيم و بلامندي انسان بلاخيز
مائيم و بلا، كرببلاي هوس انگيز
مائيم و بلا، دشت فراموشي انسان
ناسورترين غده خاموشي انسان
آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
آنجا که زمان خیمه گه شرم بپا کرد
آنجا که تشیع غم غربت به بغل بود
شمشیر زمان یاور یاران جمل بود
آنجا که عزا
داري ما رنگ بقا شد
شرمندگی خاک شد و کرببلا شد
کشتند و ربودند و نبودیم و ندیدیم
از کرببلا جز دو-سه جمله نشنیدیم
شمشیر و گلو؛ ظهر عطش؛ خنده آتش
ما سردترین هیزم ته مانده آتش
ما، مزه تسلیم به اسلام چشانده
ما، در حرم آل عبا چشم چرانده
ما از سفر شام به بعدش همه هستیم
در دامن دین مرده گوساله پرستیم
ما گرگ صفت بره نمایان جدیدیم
با نام حسینیم ولی جنس یزیدیم
ما داعیه دار علم مکتب خونیم
ما نقدترین تاجر بازار جنونیم
ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
ما جیره خور لطف یزیدیم و شما هم
ما جارچی قدرت دربار یزیدیم
-از کرببلا تابلوی گریه کشیدیم-
از اشک نقابی به سر و دیده کشاندیم
از خاطرمان رفت نمازی که نخواندیم
مظلوم نمایاندن دین کام من و توست
خون، مظهر بيروني اسلام من و توست
 

محرم هم اومد...
به عهد پارسالم عمل نکردم
 
+ نوشته شده در  85/11/01ساعت 0:35  توسط حميد شرفی  | 

ای کاش ۲۵ متر بودم
شاید
سنگت به من میخورد.
 
..................
 
اصراری به گفتن ندارم!
میدانم
نمیدانی
 
.................
 
دستم را نگیر
در چشمم
غرق میشوی
 
.................
شرمندگی از حضرت مسعود که ....
+ نوشته شده در  85/10/24ساعت 15:17  توسط حميد شرفی  | 

هنوز راه نيافتادم
حواسم سرجاش نيست
شايد فردا.....
+ نوشته شده در  85/10/17ساعت 22:17  توسط حميد شرفی  |