تبليغاتX
شايد فردا...
 
یک مثنوی قدیمی و ...
 
مائیم همانند قلم، زاده تقدیر
مائيم و قلم راوي نالايق تصویر
مائیم و قلم ضجه زن غربت آدم
مائيم همآورد صف گریه و ماتم
مائيم و بلامندي انسان بلاخيز
مائيم و بلا، كرببلاي هوس انگيز
مائيم و بلا، دشت فراموشي انسان
ناسورترين غده خاموشي انسان
آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
آنجا که زمان خیمه گه شرم بپا کرد
آنجا که تشیع غم غربت به بغل بود
شمشیر زمان یاور یاران جمل بود
آنجا که عزا
داري ما رنگ بقا شد
شرمندگی خاک شد و کرببلا شد
کشتند و ربودند و نبودیم و ندیدیم
از کرببلا جز دو-سه جمله نشنیدیم
شمشیر و گلو؛ ظهر عطش؛ خنده آتش
ما سردترین هیزم ته مانده آتش
ما، مزه تسلیم به اسلام چشانده
ما، در حرم آل عبا چشم چرانده
ما از سفر شام به بعدش همه هستیم
در دامن دین مرده گوساله پرستیم
ما گرگ صفت بره نمایان جدیدیم
با نام حسینیم ولی جنس یزیدیم
ما داعیه دار علم مکتب خونیم
ما نقدترین تاجر بازار جنونیم
ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
ما جیره خور لطف یزیدیم و شما هم
ما جارچی قدرت دربار یزیدیم
-از کرببلا تابلوی گریه کشیدیم-
از اشک نقابی به سر و دیده کشاندیم
از خاطرمان رفت نمازی که نخواندیم
مظلوم نمایاندن دین کام من و توست
خون، مظهر بيروني اسلام من و توست
 

محرم هم اومد...
به عهد پارسالم عمل نکردم
 
+ نوشته شده در  85/11/01ساعت 0:35  توسط حميد شرفی  |