تبليغاتX
شايد فردا...
کار جدیدی نیست... می بخشید
 

دوباره روی زمین آسمان الک می شد

زمین پر از هیجان، اضطراب، شک می شد

دوباره زندگی ما شبیه یک فریاد

دوباره راوی یک درد مشترک می شد

شبیه حوصله ام سر نرو نگو شاعر!

که بغض حنجره ها نای نی لبک می شد

قلم به دست شدن بود و دستهای قلم

قلم به دست شبی با قلم فلک می شد

¨

-خبر خبر!

        -چه شده؟

                  گفت،

                       -گوشمان پر شد-

گلوله بود که این بار قاصدک می شد

به میله های عمودی دخیل ها بستیم

و آتش از همه سو سهم شاپرک می شد

¨

دوباره طبع عجولم کتک کتک می کرد

دوباره خاطره‌هامان ترک ترک می‌شد

 

+ نوشته شده در  85/12/04ساعت 0:46  توسط حميد شرفی  |