تبليغاتX
شايد فردا...
عليرغم همه كوته نظريها و ناملايمات و سنگ اندازيها! با عنايت بانوي آب و روشنايي دهمين همايش ياس مهربان برگزار شد. جاي همگي كه نبوديد خالي و شرمندگي براي ما كه نتونستيم پذيراي همه ياران باشيم.
با يك غزل قديمي عرض ارادتي به آستان حضرتش و ...
دكتر مجيد پويان هم به جرگه وبلاگ نويس ها افتاد!)

نبض احساس تپيد و هيجان در هم شد
نفس پنجره در آينه ها مبهم شد
گوش در گوش بشر راز مزامير شنيد
چشمه در چشمه نگاه نگران زمزم شد
آنقدر ضجه مستانه شنيدند كه صبح
خاطر شب زدگان رنگ گل مريم شد
روزگاري كه در آيينه فردا گم بود
قامت سرو برافراشت، دلش محكم شد
روح پندار در انديشه شب خواب نداشت
موكب باد به پيش گل مينا خم شد
آسمان جذبه نوري به سرانگشتش بود
ملكوتي كه ز ابناي بني آدم شد
و دميد آنكه شكوفا شدن خلقت بود
آنكه در كودكيش ام ابيها هم شد
+ نوشته شده در  86/04/16ساعت 2:31  توسط حميد شرفی  |