تبليغاتX
شايد فردا...
سلام بعد از كلي خجالت
يك غزل نسبتا قديمي و ديگر هيچ!!!!



رفتيم از فرات عطش خون بياوريم
صدها جزيره ليلي و مجنون بياوريم

برهم زنيم آتش نمروديان! ... ولي...
يك بت شكن نبود كه بيرون بياوريم!

حالا براي فتح هبل عشوه لازم است
بايد براي بت شكن افيون بياوريم

مردانگي پنجه زدن كار ما كه نيست!
فكر  گريز يا كه شبيخون بياوريم

از نسل وارثان تفاخر نبوده ايم
ما زنده مانده ايم كه طاعون بياوريم

ما خيسي تهوع يك عاشقانه ايم
بايد ميان تيغ و طپش خون بياوريم

تقديرمان: كه پشت سر هر مسافري
با مشك پاره آب ز هامون بياوريم!!


+ نوشته شده در  87/08/11ساعت 22:7  توسط حميد شرفی  |