تبليغاتX
شايد فردا...
سلام

يك غزل تلخ. ببخشيد كه تلخكاميها رو تكثير ميكنم!!!


فلاكت از در و ديوار خانه مي ريزد

بروي پنجره رد بهانه مي ريزد

چقدر آه، چقدر آسمان، چقدر آتش

چقدر خون دل از اين ترانه مي ريزد

#

نسيم مرده تر از شانه هاي پاييز است

و برگهاي چروكيده را نميريزد

#

پرنده و خفقان درختهاي كبود....

هراس مرگ به دستان لانه مي ريزد

#

هجوم ثانيه ها... و سكوت و تنهايي

و بغض مي تركد، روي شانه ميريزد

چروك ميخورد و ناگهان ترين فرياد

ميان همهمه هاي شبانه مي ريزد......

#

صداي ملتهب "لا اله الا الله"....

درون قبر، يكي  تازيانه خواهد خورد!!!


+ نوشته شده در  87/10/04ساعت 23:45  توسط حميد شرفی  |