تبليغاتX
شايد فردا...
پرهيز شكستم!!!!
با يك غزل تازه شدم!!!!


مي رساند تنها غربت پاييزش را

مي برد تا لب گورش دل ناچيزش را

ميكِشد همهمه را پشت غزلخواني شب

ميكُشد با هيجان ناله ي شب خيزش را

روي دوش مژه اش بدرقه مي گرداند

پاره هاي غزل خاطره انگيزش را


در تَف حنجره اش حجم صدا ميسوزد

دربدر ميكند آهنگ دلاويزش را

 شهر آبستن همخوابگي دجال است

خوب مي رقصاند قابله ي هيزش را

بوي خون ميشنود، زهر جنون مي بارد

ميكُشد عشوه گر وسوسه انگيزش را

شهر ميسوزد و آتش به لبش* مي ريزد

تا فراموش كند بغض غم آميزش را

 

#
پشت خنجر زده و رو به لحد.... ميلرزد

مي كشاند تنها غربت پاييزش را...



* ممنونم از لطف و حضور سبز سيدعلي ميرنژاد عزيز كه راهنماييم كرد.
+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 13:18  توسط حميد شرفی  |